دسته‌ها
اجتماعی درد حجاب

داستان ما ایرانی‌های خوشگل و عمل زیبایی و آرایش!

چرا ایرانی ها انقدر خوشگل و خوش قیافه هستند؟!

وقتی تو بخش تصاویر گوگل بنویسید why iranian چند تا گزینه نشون می‌ده که قبلاً بیش‌تر از همه جستجو شده.

اولین گزینه، خوشگلی ایرانیاس!! این‌که چرا ایرانی‌ها انقدر خوشگل و زیبا هستن؟!‌ دنیا به این نتیجه رسیده که ماها خوش قیافه‌ایم!

سؤال: آیا بعد از این همه عمل جراحی و آرایش انقدر زیبا شدیم یا قبلش هم قشنگ به حساب می‌اومدیم؟!

اگه بگیم با عمل و آرایش این‌طوری شدیم، که این یه چیز غیرطبیعیه و تو دنیا سابقه نداره این حجم عمل زیبایی و آرایش.

یه عکاس آمریکایی از ایران یه سری عکس گرفته بود؛ بعد رفته بود تو فیس بوکش گذاشته بود. کامنت مردم آمریکا خیلی جالب بود. اکثراً از زیبایی ایرانیا حیرت کرده بودن؛ یه دختره هم کاملاً خودش رو باخته بود و نوشته بود: «براندن جدی می‌پرسم، تو ایران هیچ آدم زشتی وجود نداره؟ اگه این‌طوره که باید قبل از رفتن به این کشور حسابی به خودم برسم!» (اینجا | اینم فیس بوک اون عکاسه)

اما اگه بگیم قبلش هم همین‌طوری بودیم؛ پس دیگه چه نیازی به این کارها برای قشنگ شدن بیش‌تر بود؟!

فراموش نکنید آرایش غلیظ تو کشورهای خارجی معمولاً مربوط به دو دسته از خانم‌هاس:
یکی خانم‌های مُسن که می‌خوان خودشون رو جوون نشون بدن و دوم خانم‌های … که قصد دارن …

مردم معمولی یا اصلاً‌ آرایش نمی‌کنن یا خیلی سبک و رقیق!

اتفاق جالب اینه که ما ایرانیا با این‌که بین مردم دنیا اصلاً زشت محسوب نمی‌شیم؛ اما از ترس کم آوردن و نازیبا انگاشته شدن؛ تبدیل شدیم به آدمایی که به دنبال حداکثر زیبایی و جلب توجه هستیم. انقدر که برای دنیا عجیب شده و حالا اونا جلوی ما احساس می‌کنن کم آوردن!

ممکنه بعضیا بگن چون اینجا حجاب اجباریه؛ خانوما برای نشون دادن زیبایی، مجبورن عمل جراحی کنن یا آرایش غلیظ استفاده کنن؛ اما به نظر، این داستان عمیق‌تر از این حرفاس.

زمان شاه که حجاب اجباری نبود. دکتر شریعتی در مورد زمان شاه به نقل از مجله‌های اون زمان، گزارش می‌ده که از سال ۳۵ تا ۴۵ مصرف لوازم آرایشی ۵۰۰ برابر شد!! ۵۰۰ برابر!! (کتاب زن، بخش فاطمه فاطمه است)

یه چیز دیگه هم هست که شریعتی به نقل از کسی، مقایسه می‌کنه تیپ زدن و آرایش کردن زن‌های ایرانی رو با اروپایی‌ها. این رو هر چی گشتم منبعش رو پیدا نکردم؛ برای همین ننوشتمش.

یا مثلاً مقایسه کنید استفاده از ماشین‌های لوکس تو ایران رو با اروپا. این‌جا ماشین لوکس یعنی «دوردوربازی» و خودنمایی و ما خیلی پولداریم و یه کم نگامون کنید و…

ما ایرانیا دنبال اینیم که خودمون رو نشون بدیم. درس خوندن و مهارت به دست آوردن و به جایی رسیدن، سخته. برای همین آسون‌ترین راه رو انتخاب می‌کنیم: لباس شیک پوشیدن، آرایش کردن، عمل زیبایی و…

ماها دوس داریم جزو آدمای متشخص و باکلاس به حساب بیایم؛ اگه چادر پوشیدن مساوی باکلاس بودن بود؛ الآن بیشتر دخترا چادری بودن… کسی برای گناه کردن، بدحجابی رو انتخاب نمی‌کنه؛ ماها دوس داریم خوشگل باشیم تا «خوب» دیده بشیم… اما شاید بهتر باشه به چیزای دیگه هم فکر کنیم… شاید پشت دیوار باغ، خبرای دیگه‌ای هم باشه…

برچسب‌ها: علت بدحجابی در ایران، دلیل بی حجابی بانوان، ضعف اعتماد به نفس دلیل بی حجابی، اقرار خارجی‌ها به زیبایی ایرانیان، جستجوی خوشگلی ایرانی‌ها در اینترنت، علت استفاده از آرایش غلیظ در اروپا و آمریکا، چه زنانی در خارج از ایران آرایش می‌کنند، از خودباختگی در فرهنگ ایرانی

دسته‌ها
داستان کوتاه درد حجاب

داستان کوتاه: اینجا… جمهوری اسلامی ایران!

عکس بوتیک و مغازه لباس فروشی

علی تو حیاط خونه مشغول پنچرگیری تایر موتورش بود. موتورش رو برعکس گذاشته بود کف حیاط و تیوپ تعمیر شده رو به‌زور داخل لاستیک جا می‌داد. مادرِ علی تو آشپزخونه داشت غذای ظهر رو آماده می‌کرد. درِ حیاط باز شد و مهری، خواهر کوچکتر علی داخل شد.

– سلام داداش. خسته نباشی!
– سلام. چه خبر از مدرسه؟
– هیچی، مثل همیشه.

کوله پشتیش رو درآورد و از پله ها بالا رفت.

– سلام مامانم من اومدم.
– سلام عزیزم، خوش اومدی. چی شد، مانتو خریدی؟
– بعله.

رفت اتاقش تا مانتوی جدید رو بپوشه. خیلی زود پیش مامانش برگشت. دست به کمر، رو به مامان و با لبخند رضایت و انتظار جواب مثبت:

– خیلی خوبه دخترم. خیلی بهت می‌آد مبارکت باشه. چقدر شد؟ یه چرخ بزن ببینم…خیلی خوبه، ماه شدی عزیزم!
– راستی مامان، بچه‌ها علی رو دیده بودند جلوی دبیرستانمون. گفتن بعضی وقتا وایمسته جلوی در. یه بارم مستخدم مدرسه بهش گیر داده و گفته دفعه دیگه به ۱۱۰ زنگ می زنم. مامان یه چیزی بهش بگو آبرومونو می‌بره‌ها!
– چی بگم والا! برو لباست رو عوض کن. سفره رو بنداز تا ناهار بیارم.

مهری رفت تو حیاط و بالای پله‌ها به علی گفت: «داداشی دستات رو بشور بیا ناهار.»

علی نگاهی به مهری انداخت. رنگ چهره‌ش عوض شد.

– این چیه پوشیدی؟
– مانتوئه دیگه. تازه خریدم.
-‌ می‌دونم مانتوئه؛ چرا انقدر تنگه؟ این که تا زانوتم نمی‌آد. چرا جلوش بازه؟ اصلاً کی گفته صورتی بخری؟
– خب خوشگل بود. مامانم می‌دونست. امروز صبح بهم پول داد؛ بعد مدرسه با الهام اینا رفتیم خرید.

علی دستاش رو شست. موتور رو زیر سایه گذاشت و رفت تو اتاق نشست تا سفره پهن بشه. موقع غذا همه ساکت بودند و فقط صدای خوردن قاشق به بشقاب و جابه جایی لیوان و پارچ می‌اومد که علی به این موسیقی سفره، کلام داد و گفت:
باید بری پسش بدی!

مهری ملتمسانه به مادر نگاه کرد.

– چرا به این دخترت چیزی نمی‌گی؟ این چیه رفته خریده آخه؟ ما آبرو داریم.

مادر گفت: «خب دختره، دوست داره لباس خوشگل بپوشه، خیلیم که بد نیست؛ دلت می‌آد دل خواهرت رو بشکنی؟»

– توام با این بچه تربیت کردنت! چطور می‌گی بد نیست؟ رفته لباس رنگی خریده، تنگه، کوتاهه، بالای زانوشه، شلوارشم که چسبیده به پاش. اصلاً این مانتو نیست، رواندازه! اَه!
– اون که نمی‌خواد تو مدرسه بپوشه که بهش گیر بدن.

– دیگه بدتر. می‌خواد با این تو خیابونا بگرده؟ بابا من تو مردمم، می‌بینم دوستای خودم چطور دنبال دخترا راه می‌افتن و چیا پشت سرشون می‌گن. حالا بذارم خواهر خودم ویترین اونا بشه؟ حتماً دوباره رفته بالا شهر. صد دفعه گفتم از همین دورو برا خرید کنید. اونجاها رو جنس می‌کشن تا بتونن کرایه‌ی مغازشون رو بدن. همون لباس رو می‌شه اینجا کلّی ارزون‌تر خرید. بعدظهر با هم می‌ریم پسش می‌دیم…

یکی دو ساعت قبل از غروب، علی و مهری، اول رفتند فروشگاهی که مهری ازش مانتو خریده بود تا لباس رو پس بدن. اولش فروشنده راضی نمی‌شد و به تابلوی «جنس فروخته شده، پس یا تعویض نمی‌شود» اشاره می‌کرد؛ ولی وقتی علی عصبانی شد و داد و بیداد راه انداخت؛ فروشنده از ترسِ دردسر راضی شد و پول رو پس داد.

ساعت ۵ بعد از ظهر بود. تا ساعت ۹ شب نزدیک سی مغازه و مجتمع و فروشگاه رو گشتند. بیش‌تر از ده بار لباس پرو کردند؛ ولی هیچ کدوم اونی نبود که اونا می‌خواستند. حتی یکی دوجا به‌خاطر این که دنبال مانتوی نیمه بلند نیمه گشاد بودند، مسخره‌شون کردن! (دیگه کسی از این چیزا نمی‌پوشه!)

خلاصه نتونستند یه مانتوی پوشیده که از همه نظر خوب باشه پیدا کنند. علی همه‌ش غر می‌زد. البته خودش دخترای زیادی رو تو خیابونا دیده بود و می‌دونست وضع پوشش  بقیه چطوره؛ ولی انتظار نداشت برای خواهر خودشم این ماجرا باشه. آخر، دست از پا درازتر، رفتند یه آب‌میوه بستنی خوردند و راهی خونه شدند.

کنار خیابون. تاکسی. تو راه خونه. صدای رادیو: اینجا تهران است… صدای جمهوری اسلامی ایران…

 

برچسب‌ها: داستان کوتاه درباره حجاب، حجاب و انتخاب لباس، داستان کوتاه درباره وضع پوشش در جامعه، داستان کوتاه درباره نبود لباس‌ با پوشش اسلامی در فروشگاه‌ها، عدم وجود پوشاک با پوشش اسلامی و مناسب محجبه‌ها، انتخاب سخت لباس برای محجبه ها