دسته‌ها
داستان کوتاه درد حجاب

داستان کوتاه: اینجا… جمهوری اسلامی ایران!

عکس بوتیک و مغازه لباس فروشی

علی تو حیاط خونه مشغول پنچرگیری تایر موتورش بود. موتورش رو برعکس گذاشته بود کف حیاط و تیوپ تعمیر شده رو به‌زور داخل لاستیک جا می‌داد. مادرِ علی تو آشپزخونه داشت غذای ظهر رو آماده می‌کرد. درِ حیاط باز شد و مهری، خواهر کوچکتر علی داخل شد.

– سلام داداش. خسته نباشی!
– سلام. چه خبر از مدرسه؟
– هیچی، مثل همیشه.

کوله پشتیش رو درآورد و از پله ها بالا رفت.

– سلام مامانم من اومدم.
– سلام عزیزم، خوش اومدی. چی شد، مانتو خریدی؟
– بعله.

رفت اتاقش تا مانتوی جدید رو بپوشه. خیلی زود پیش مامانش برگشت. دست به کمر، رو به مامان و با لبخند رضایت و انتظار جواب مثبت:

– خیلی خوبه دخترم. خیلی بهت می‌آد مبارکت باشه. چقدر شد؟ یه چرخ بزن ببینم…خیلی خوبه، ماه شدی عزیزم!
– راستی مامان، بچه‌ها علی رو دیده بودند جلوی دبیرستانمون. گفتن بعضی وقتا وایمسته جلوی در. یه بارم مستخدم مدرسه بهش گیر داده و گفته دفعه دیگه به ۱۱۰ زنگ می زنم. مامان یه چیزی بهش بگو آبرومونو می‌بره‌ها!
– چی بگم والا! برو لباست رو عوض کن. سفره رو بنداز تا ناهار بیارم.

مهری رفت تو حیاط و بالای پله‌ها به علی گفت: «داداشی دستات رو بشور بیا ناهار.»

علی نگاهی به مهری انداخت. رنگ چهره‌ش عوض شد.

– این چیه پوشیدی؟
– مانتوئه دیگه. تازه خریدم.
-‌ می‌دونم مانتوئه؛ چرا انقدر تنگه؟ این که تا زانوتم نمی‌آد. چرا جلوش بازه؟ اصلاً کی گفته صورتی بخری؟
– خب خوشگل بود. مامانم می‌دونست. امروز صبح بهم پول داد؛ بعد مدرسه با الهام اینا رفتیم خرید.

علی دستاش رو شست. موتور رو زیر سایه گذاشت و رفت تو اتاق نشست تا سفره پهن بشه. موقع غذا همه ساکت بودند و فقط صدای خوردن قاشق به بشقاب و جابه جایی لیوان و پارچ می‌اومد که علی به این موسیقی سفره، کلام داد و گفت:
باید بری پسش بدی!

مهری ملتمسانه به مادر نگاه کرد.

– چرا به این دخترت چیزی نمی‌گی؟ این چیه رفته خریده آخه؟ ما آبرو داریم.

مادر گفت: «خب دختره، دوست داره لباس خوشگل بپوشه، خیلیم که بد نیست؛ دلت می‌آد دل خواهرت رو بشکنی؟»

– توام با این بچه تربیت کردنت! چطور می‌گی بد نیست؟ رفته لباس رنگی خریده، تنگه، کوتاهه، بالای زانوشه، شلوارشم که چسبیده به پاش. اصلاً این مانتو نیست، رواندازه! اَه!
– اون که نمی‌خواد تو مدرسه بپوشه که بهش گیر بدن.

– دیگه بدتر. می‌خواد با این تو خیابونا بگرده؟ بابا من تو مردمم، می‌بینم دوستای خودم چطور دنبال دخترا راه می‌افتن و چیا پشت سرشون می‌گن. حالا بذارم خواهر خودم ویترین اونا بشه؟ حتماً دوباره رفته بالا شهر. صد دفعه گفتم از همین دورو برا خرید کنید. اونجاها رو جنس می‌کشن تا بتونن کرایه‌ی مغازشون رو بدن. همون لباس رو می‌شه اینجا کلّی ارزون‌تر خرید. بعدظهر با هم می‌ریم پسش می‌دیم…

یکی دو ساعت قبل از غروب، علی و مهری، اول رفتند فروشگاهی که مهری ازش مانتو خریده بود تا لباس رو پس بدن. اولش فروشنده راضی نمی‌شد و به تابلوی «جنس فروخته شده، پس یا تعویض نمی‌شود» اشاره می‌کرد؛ ولی وقتی علی عصبانی شد و داد و بیداد راه انداخت؛ فروشنده از ترسِ دردسر راضی شد و پول رو پس داد.

ساعت ۵ بعد از ظهر بود. تا ساعت ۹ شب نزدیک سی مغازه و مجتمع و فروشگاه رو گشتند. بیش‌تر از ده بار لباس پرو کردند؛ ولی هیچ کدوم اونی نبود که اونا می‌خواستند. حتی یکی دوجا به‌خاطر این که دنبال مانتوی نیمه بلند نیمه گشاد بودند، مسخره‌شون کردن! (دیگه کسی از این چیزا نمی‌پوشه!)

خلاصه نتونستند یه مانتوی پوشیده که از همه نظر خوب باشه پیدا کنند. علی همه‌ش غر می‌زد. البته خودش دخترای زیادی رو تو خیابونا دیده بود و می‌دونست وضع پوشش  بقیه چطوره؛ ولی انتظار نداشت برای خواهر خودشم این ماجرا باشه. آخر، دست از پا درازتر، رفتند یه آب‌میوه بستنی خوردند و راهی خونه شدند.

کنار خیابون. تاکسی. تو راه خونه. صدای رادیو: اینجا تهران است… صدای جمهوری اسلامی ایران…

 

برچسب‌ها: داستان کوتاه درباره حجاب، حجاب و انتخاب لباس، داستان کوتاه درباره وضع پوشش در جامعه، داستان کوتاه درباره نبود لباس‌ با پوشش اسلامی در فروشگاه‌ها، عدم وجود پوشاک با پوشش اسلامی و مناسب محجبه‌ها، انتخاب سخت لباس برای محجبه ها

دسته‌ها
داستان کوتاه

داستان کوتاه «دایره خاموش»

داستان کوتاه درباره پیرمردی که از خانواده دور افتاده

داستان کوتاه زیر رو سال ۸۷ نوشتم و تو نشریه‌ی خودم چاپیدم:

یـــــــــک ********************************

استکان کمر باریک چای شیرین را روی میز می‌گذارد. با دست راستش با سر صیقلی عصایش بازی می‌کند و همزمان نگاهی به قاب عکس روی طاقچه می‌اندازد. از دور چهره‌ی معصوم و خندان زنش را در قاب عکس کهنه می‌بیند. سفره‌ی صبحانه را از روی میز چوبی قدیمی‌اش جمع می‌کند. سراغ قاب عکس‌می رود. با دست زبر و خشنش غبار روی عکس را پاک می‌کند. با انگشت نشانش خط موهای یار از دست رفته را در عکس دنبال می‌کند. باز هم بغض، گلویش را فشار می‌دهد. به یاد سال‌های دور و زندگی صمیمانه‌اش اشک می‌ریزد. قطرات اشک از گودال چشمش به پایین می‌غلتند، راهی از میان چین و چروک صورت پیرمرد پیدا می‌کنند و در نهایت در ریش نه چندان انبوه او گم می‌شوند.

صدای تلفن را می‌شنود. با دست لرزان گوشی را برمی‌دارد. می‌داند پسرش است که احتمالاً دلش گرفته و دوست دارد از غم غربت برای پدر پیرش چیزی بگوید. صدا چندان شفاف نیست. صدا قطع می‌شود:

  • الو… الو…

جوابی نمی‌شنود. گوشی را می‌گذارد.

دو************************************

کلاه دوره‌ای‌اش را سرش می‌گذارد. نگاهی به ساعت جیبی‌اش می‌اندازد و عصازنان از خانه بیرون می‌رود. کاری غیر از بیرون رفتن و مرور خاطرات تکراری با رفیق قدیمی‌اش ندارد.

روی نیمکت پارک به انتظار دوست پیرش می‌نشیند. هوا کمی سرد است. پالتویش را به خودش می‌پیچد و با حالت کِز کرده سیگاری روشن می‌کند. سرفه امانش نمی‌دهد. دیگر سیگار هم با او سر سازگاری ندارد. در آینه‌ی کوچکش به خودش نگاه می‌کند و به صورتش ور می‌رود. پوست آویزان صورتش را که حاصل خراش تیغ‌های جوانی است، با دست نرمش می‌دهد. چانه‌اش را بالا می‌دهد و زیر آن را می‌خاراند.

رفیقش سر قرار همیشگی حاضر نمی‌شود. دیگر حوصله‌اش سر رفته است. کارت تلفن را از جیب پالتویش در می‌آورد و با تلفن عمومی، به خانه‌ی دوست قدیمی زنگ می‌زند. صدای گریه و همهمه می‌آید. گوشی را می‌گذارد. می‌داند آخرین یادگارش از دنیا به آن دنیا سفر کرده. این آخرین بار است که باید گریه کند. دیگر توان تکرار دیدن آخرین دیدار را ندارد. پس همان جا روی زمین می‌نشیند. مردمی که از کنارش رد می‌شوند، پیرمردی را می‌بینند که سرش پایین است؛ ولی شانه‌هایش می‌لرزد. کسی حال پیرمرد را نمی‌فهمد. کسی نمی‌داند که پیری به خاطر یک عمر زندگی گریه می‌کند. در آن لحظه شاید جوانی که از کنار پیر عبور کرد، پیش خودش این جمله را گفت: «این پیری‌ها همیشه … أه!»

به خانه‌اش برمی‌گردد. پیچ رادیوی قدیمی و قهوه‌ای رنگش را می‌چرخاند. صدای تلفن را می‌شنود. با دست لرزان، گوشی را بر می‌دارد. می‌داند دخترش است که احتمالاً با شوهرش دعوا کرده و دوست دارد پدر، مثل همیشه با صدای گرمش، او را آرام کند و به او دلداری بدهد:

  • «دخترم! کج خلقی نکن، قدر زندگیت رو بدون. با هم خوب باشید، مشکل برا همه هست…»

صدای دخترش را می‌شنود؛ ولی صدا چندان مفهوم نیست. صدا قطع می‌شود.

  • الو… الو…

جوابی نمی‌شنود. گوشی را می گذارد.

ســــــــه *******************************

صدای اذان رادیو، خانه را پر کرده است.

  • الله اکبر…

پیرمرد به نماز می‌ایستد.

روی تخت زِهوار در رفته‌اش دراز می‌کشد؛ در حالی که قرآن را روی سینه‌اش گذاشته است.

یک هفته بعد، همسایه‌ها از بوی مُرداری که از خانه‌ی پیرمرد می‌شنوند، متوجه مرگ او می‌شوند. دوستان و خویشان پیرمرد را خبر می‌کنند و ۵۰-۴۰ نفری راهی خانه‌ی او می‌شوند.

بعد از تشییع جنازه و کفن و دفن، پیر را در گودال گور تنها می‌گذارند و به خانه‌ی خودشان برمی‌گردند.

پسر و دختر پیرمرد، اتاق پدر را برای خلوت و فکر انتخاب می‌کنند. روبه‌روی هم در اتاق پیرمرد می‌نشینند. تلفن زنگ می‌زند. پسر گوشی را بر می‌دارد. نمی‌داند چه کسی است.

صدای پدرش را می‌شنود؛ ولی صدا شفاف و مفهوم نیست. صدا قطع می‌شود.

  • الو… الو…

جوابی نمی‌شنود. پسر گوشی را می‌گذارد…